I am an Iranian living in Grenoble, France. I am a journalist/reporter. I need to have an account in balatarin.com Unfortunately the sign up process is deactivated for the moment. I would really appreciate it if you could send me an invitation. I really value your act as a peace sign and will be grateful to you for the rest of my life.
Thank you for your attention.
Jean
Unfortunately, this filter in Iran and I do not have access to this
site that you can send invitations.
Sorry
hamed
برچسبها:
سی و یک اسفند,
آزادی
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/11/04 توسط حامد
|
تو میری و من صرفاً فکر میکنم که مُردی. مییام میشینم رو لبهی پرتگاه و هر سه ثانیه یکبار ازش پرت میشم پایین. تو برام دست تکون میدی و من صرفاً فکر میکنم که داری میمیری؛ یه مردن سادهی متناوب که میشه ازش آویزون شد و به عشقش تا صبح آروم خوابید.
شب ِ تو هم بهخیر…
امضاء: من و قرمزی نوک همهی آتیشهایی که سر قبرت روشن کردم تا دوتایی گرم شیم.
برچسبها:
سی و یک اسفند,
اشک ها,
تو
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/10/25 توسط حامد
نفرت، تلخ است
و فراموشی
وحشتناک...
{صرفاً/جبراً}
برچسبها:
نفرت,
فراموشی,
اشک ها,
سی و یک اسفند
+
نوشته شده در شنبه
1390/10/24 توسط حامد
تو خوابی و من،
دستهایم را تا آرنج در باتلاق ذهن فرسودهام فرو کردهام، تا شمارهی قطعه و ردیف قبرت یادم بیآید. تو خوابی و من، با عنایت به تمام هراسهایی که از معجزات سهمگین و غمگینت در بیداری دارم،به چراگاه وسیع سینهات زل میزنم و با ترس، پشت بازوهایت را ناخن میکشم. تو خوابی و من، سعی میکنم طوری خوابم ببرد که وقتی بیدار میشوی و اینها را میخوانی، تو هم بنویسی «تو خوابی و من …!»؛ بعد طوری که رد قرمز لاک نوک ناخنهایت رویم بماند، از خرابههای روح گلآلودم، مائده بیافرینی.
بعد بخوابیم و تا ته چراگاه با هم بدویم.
برچسبها:
سی و یک اسفند,
اندیشه
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/10/19 توسط حامد
باید میرفتی،
این بار نه تو از قطار جا ماندی، نه من؛
تو رفتی آن طرف ریل؛
هم تو جا ماندی، هم من.
میدانم تا آخر عمر، همیشه شک میکنم؛
باید میرفتی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/10/07 توسط حامد
|
من از همه جهان سومیترم.
منی که به هیچ یک از شعارهایم ایمانی ندارم؛ و خودم متهم ردیف اوّل تمام اتهایم هستم.
منی که ارزش انسان را، به «همه چیزهایی که برای نگفتن دارد» ترویج میکنم و خودم پشت گلویم باد میکند.
منی که با سادهانگاری، مدام در چالهچولههای کدر میافتم و تا زانو توی گِلهای متعفن فرو میروم.
منی که برای همه لالایی میگویم اما...
من از همه احمقترم.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/09/30 توسط حامد
|
می خواستم مطلبی در مورد شب یلدا بنویسم اما با خواندن این مطلب{
+} در
ویکی پدیا منصرف شدم! فکر می کنم که این لینک تقریبا حق مطلب در مورد شب یلدا را ادا کرده باشه، اما اگر به منابع دیگر هم احتیاج داشتید این پست{
+} وبلاگم را هم دنبال کنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/09/30 توسط حامد
|
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/08/24 توسط حامد
|

جمله عنوان از استیو جابز
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/07/20 توسط حامد
|
هرگز تسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/06/20 توسط حامد
|