|
وب نوشته های حامد کسایی
|
:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery

با آنکه معمولا بیننده تلویزیون نیستم، اما یکی از برنامه هایی که سعی می کردم هر شب از تلویزیون تماشا کنم، برنامه ی"مثلث شیشه ای" بود که هر شب ساعت ۲۲ از شبکه تهران روی آنتن می رفت. جدای از خیلی از کاستی هایی که این برنامه داشت و خیلی از حرف های بی موردی که رضا رشيدپور می زد و روی اعصاب بیننده می رفت، مثلث شیشه ای برنامه ای بود که بصورت زنده ميزبان چهرههای مختلفی در عرصههای گوناگون فرهنگی، سياسی، ورزشی، پزشكی و... بود و يكی از برنامه های چالشی و گفتوگو محور شبكه تهران محسوب میشد، که شب گذشته در حالی به كار خود پايان داد كه در جلسهای كه هفته گذشته با حضور معاون سيما و مديران شبكههای مختلف سيما برگزار شده بود، مجيد رجبی معمار مدير شبكه تهران در تشريح برنامههای تابستانی اين شبكه، از پخش اين برنامه تا پايان فصل تابستان خبر داده بود.
مهمترین عامل محبوبیت و البته عاملی که باعث توقیف مثلث شیشه ای در سی و پنجمین قسمت شد فضای باز گفتگو بود که باعث به چالش کشیده شدن خیلی از قسمت های دولت شد و دیوار کوتاه تحمل انتقاد از دولت باعث شد که دیشب پرونده این برنامه تلویزیونی برای برای همیشه بسته شود.
در همین ارتباط:
گمانه زنی های يک منبع آگاه درباره دلايل توقف مثلث شيشه يی
برنامه مثلث شیشهای پر از نشانههای شیطانپرستانه است
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی


















كوه ايستاده است، تا ابرها بر قله اش بوسه زنند!
من هم ايستاده ام در كنار خيابانی تا آب و گل های كف خيابان بر من بوسه زنند... من ايستاده ام تا باد نامه ای بياورد كه در آن نوشته شده باشد بردی از يادم، دادی بر بادم! من ايستاده ام، تا عزرائيل بیايد و با او كاپوچينو بخورم! من ايستاده ام، بسان تمامی ايستادنی های دنيا، كه در ظاهر خيلی محكم اند اما در درون فرو پاشيده اند، گريه نمی كنم برای پر پر شدن قاصدك ها، فقط فوت می كنم، فقط فوت...
بايد محكم و ايستاده باشم مثل چنارهای باغ فردوس! اما چه سود همه می دانند كه روزهای آخر عمرم است، تنه ام پر شده است از كرمهايی كه جانم را می خورند، ريشه هايم غرق در فاضلاب شده اند... من ماندم همين چند برگ زرد، كه باد امروز، همين چند برگ زردم را با خود خواهد برد، و من باز دل خوش خواهم كرد به اينكه "كوه ايستاده است، تا ابرها بر قله اش بوسه زنند" پس من هم می ايستم به اندازه تمام دلخوشی های دنيا، به اندازه تمام دلخوشی هايی كه سرتاسر توهم است و زاييده خيال، مثل حباب هایی كه در بچگی درست می كردم، هرچه بيشتر فوت می كردم، بزرگتر می شدند، توهمات من هم بزرگ و بزرگتر می شوند...
برای بردن تو باز می کند آغوش
من آن ستاره ی صبحم که دیدگان تو را
به خواب تا نسپارم، نمی شوم خاموش
قطعه ای از شعر "فردای ما" فریدون مشیری
بخاطر گرد و غبار روز پنچ شنبه در اهواز و تعطیلی آن روز، مراسم روز معلم در اهواز امروز برگزار شد. این عکس ها را مادرم از کلاس درسش در مقطع دوم ابتدایی گرفته است. حیفم آمد شما را از دیدن این عکس های زیبا محروم کنم.
.jpg)
.jpg)


هوا هنوز چندان مساعد نیست، آسمان آبی نیست، اما خورشید امروز نور افشانی می کند. هوا نسبت به دو روز قبل و دیروز بمراتب بهتر شده است. از دوباره و درست مثل نوروز باید خانه تکانی کرد. همه جا شده خاک، خاک، خاک. من فکر می کنم که فریادهای ما مردم خوزستان، "جایی که درآمد کل کشور متعلق به ماست" آنگونه که باید و شاید رسا نیست. اخبار تلویزیون را که نگاه میکنی در مورد همه چیز، از مرد شیطان صفت اتریشی تا مادر فلسطینی که کودکش در زندانهای اسرائیل است صحبت می شود، اما از ما مردم خوزستان که اینجا داریم در خاک غرق می شویم حرفی زده نمی شود. آلودگی های نفتی مال ما، آلودگی های صنایع فولاد مال ما، کار سخت در آفتاب 60 درجه مال ما، شرجی های اهواز مال ما، در طوفان شن غرق شدن مال ما، اما بی انصاف نباشید، لااقل به ما که مال یک کشوریم بیشتر از مادر فلسطینی، بیشتر از آتش سوزی های جنگل های آمریکا و ناتوانی آتشنشانی آمریکا در مهار آتش و اداره افغانستان و عراق و... اهمیت بدهید، که لااقل بفهمیم ما هم هستیم، وجود داریم و برایتان اهمیت داریم. که بفهمیم این 8 سال خانه خرابی مان این 8 سال جور کل ایران را کشیدن بی خود نبوده. که لااقل دلمان کمتر بسوزد از اینکه نفت زیر پای ماست و پولش برای عراق و لبنان و فلسطین خرج می شود.
پ.ن: بعد ازطوفان

.jpg)
با تمام علاقه ای که به شغلم دارم اما امروز (هر چند که امروز بخاطر گرد و غبار شدید اهواز تعطیل بود) آخرین روز کاری من در کتابخانه بود. ده ماه در کتابخانه مشغول به کار بودم و خوشحال از اینکه لا به لای کتابها زندگی می کنم. در این ده ماه (که خیلی زود گذشت) روز به روز دلبستگی من به کارم بیشتر می شد. البته علاقه اصلی من به خود کتابداری نبود، کتابداری جزیی کوچک از علاقه ای بود که من به کتاب داشتم. این یکی از خصوصیات مهم زندگیست که نمی شود همه چیز را با هم داشت، گاهی لازم است برای داشتن چیزی، چیز دیگری را از دست بدهی. و حالا این مورد برای من به جود آمده است. برای داشتن شغلی با درآمد بهتر، موقعیت شغلی بهتر و... مجبور شدم که یکی را فدای دیگری کنم.
در این مدتی که وبلاگم خاک می خورد و کمتر می توانستم به وبلاگم سر بزنم شدیدا مشغول به کار بودم و سه تایم کار می کردم. صبح ها کار جدید در شهرداری، ظهر ها کتابخانه و شبها هم پروژه های تبلیغاتی که روی آنها کار می کردم حسابی نفس مرا بردیده بود و چاره ای جز انتخاب و گلچین کردن از بین آنها برای ادمه مسیر زندگی نبود، که این بار و برای اولین بار علاقه ام را فدای پول کردم و مجبور شدم بخاطر داشتن درآمد بهتر کار در شهرداری را انتخاب کنم. هر چند که کار در شهرداری هم بد نیست، حقوق خوب، موقعیت شغلی خوب و... اما کتابخانه چیز دیگر بود. در شهرداری با پیمانکار و ناظر و کارگر و... باید سر و کله بزنی و این در حالی بود که من در کتابخانه سر خوش بودم با دقیقه ای بیکاری و محو شدن در اندیشه ناب یک نویسنده و خواندن کتاب. در این مدت جسته و گریخته حدود ۲۰۰ جلد کتاب خواندم و خیلی چیزها یاد گرفتم. در این ده ماه من ده ماه بزرگ شدم، اما عقلم بواسطه کتاب شاید ده سالی از سن شناسنامه ای من بزرگتر شد.
باز دلشخوش هستم که اگر این کار را کردم برای داشتن فردایی بهتر بوده، برای روزی که من و آرزو در خانه مان کتابخانه ای داشته باشیم به مساحت تمام دیوارهای خانه مان.
پ.ن۱: من و کتابداری
پ.ن۲: چند عکس از محل کار 1-2- 3-4
باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است