|
وب نوشته های حامد کسایی
|
وقتی می بینم مدام یک جاهایی کم می آورم، خسته تر می شوم، بی حوصله، سرگردان و بی انگیزه. کم کم کنار می کشم، گوشه ای را می گیرم و می نشینم. گوشه را گرفتن فرصتی است برای سکوت کردن، برای این که در خلوتم فقط خودم باشم و خودم و این دنیا و آدم هایش به هیچ کجایم هم نباشد. بعد کم کم شروع می کنم به بازسازی، مغز و قلب و روح و جسمم را باید بازسازی کنم.
معمولا روزها سه بار متولد می شوند. نخست زمانی که آنها را پیش بینی می کنیم. سپس زمانی که آنها را زندگی می کنیم و در آخر زمانی که آنها را بخاطر می آوریم.
در تولد اول و آخر ما مجاز به گزینش هستیم. اما در زمانی که زندگی می کنیم، حوادث بدون توجه به جهت فکری ما رخ می دهند و از این روست که ما در زمانی خاص و در مکانی خاص درست در کنار کسانی خواهیم بود که رویاهایشان با ما فرسنگها فاصله دارد.
همسایهی من که زن نسبتا جوانی است مثل اکثر زنها (نمیدانم، و شاید مردها؟) موقع سکث صداهایی از خودش ساطع میکند که اصطلاحا بهش میگویند آه و اوه. پنجرهی اتاق خواب او رو به پنجرهی سالن من باز میشود...
پ.ن: این پست داری رمز ورود میباشد
پ.ن: مبارک
