تبليغاتX
سی و یک اسفند
وب نوشته های حامد کسایی
پیوندهای روزانه

:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery

آرشیو پیوندهای روزانه


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31   توسط حامد  | 

عشق مثله ساعت شنی می مونه

همون قدر که دل رو پر می کنه

مغز رو خالی می کنه

انیشتن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/14   توسط حامد  | 

فريد الدين را مي شناسيد
و هفت شهرش و داستان سيمرغش سيري زيبا در عرفان است.
مردي كه در دكان عطاري پدرش مشغول كار ميشود.
درويشي به در دكان ميرسد و نگاهي به عطار ميكند
چيزي ببخش
و عطار بي تفاوت چيزي پرداخت نمي كند.
درويش مي گويد:
توچگونه خواهي مرد
عطار مي گويد:
چنان كه تو خواهي مرد
مرد درويش مي گويد:
تو همچنان من مي تواني مرد؟
عطار مي گويد:
بلي
درويش كاسه چوبين را زير سر مي گذارد و خدايش را صدا مي كند.
و انگار سالها خوابست به همين سادگي او جان ميدهد.
و اين شروع سير عرفاني عطار است.
شروع به سادگي جان دادن مرد درويش
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/14   توسط حامد  | 

تو اگر در تپش باد خدا را ديدي، همت کن و بگو ماهيها

              حوضشان بی آب است.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/14   توسط حامد  | 

 

 نشان به آن نشان كه بي نشانم كردي

 

  نمي دانم چرا سر نمي گذارم بميرم

 

  در حجم اين بغض بي قرار

 

  ديگر طاقت اين همه بي طاقتي در من نيست

 

  دارم از هجوم اين همه اشک ديوانه مي شوم

 

  خسته شدم بس كه اين دل برده را بريدم

 

  ساده بگويمت:

 

  ديگر تواني نيست

 

  حتي براي گفتن،

 

  يك خط حرف دل

 

  حيف

 

  حيف كه نمي شود گريه را به خط گريه نوشت

 

  ور  نه...بگذريم

 

  به خدا...

 

  به خدا...

 

  دلم

 

  تنگ است

 

  ت ن گ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/03   توسط حامد  | 

دیشب دوستی به من گفت وقتی می خوای بنویسی ، دلت رو بنویس . امروز می خوام همه ی دلم رو بنویسم :

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...؟

... همین ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/03   توسط حامد  | 

آخرین لحظه تو را گفتم :

صبر کن ، صبر ...

باز می خندیدی  

سرد و مغرور

باز در پشت : تو را هرگز !

عشق من را چه غریبانه

نمی فهمیدی ...

نمی فهمیدی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/03   توسط حامد  | 

 
تمامی حقوق این وبلاگ متعلق است به حامد کسایی

باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است