|
وب نوشته های حامد کسایی
|
عشق مثله ساعت شنی می مونه
همون قدر که دل رو پر می کنه
مغز رو خالی می کنه
انیشتن
حوضشان بی آب است.......
نشان به آن نشان كه بي نشانم كردي
نمي دانم چرا سر نمي گذارم بميرم
در حجم اين بغض بي قرار
ديگر طاقت اين همه بي طاقتي در من نيست
دارم از هجوم اين همه اشک ديوانه مي شوم
خسته شدم بس كه اين دل برده را بريدم
ساده بگويمت:
ديگر تواني نيست
حتي براي گفتن،
يك خط حرف دل
حيف
حيف كه نمي شود گريه را به خط گريه نوشت
ور نه...بگذريم
به خدا...
به خدا...
دلم
تنگ است
ت ن گ...
دیشب دوستی به من گفت وقتی می خوای بنویسی ، دلت رو بنویس . امروز می خوام همه ی دلم رو بنویسم :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...؟... همین !
آخرین لحظه تو را گفتم :
صبر کن ، صبر ...
باز می خندیدی
سرد و مغرور
باز در پشت : تو را هرگز !
عشق من را چه غریبانه
نمی فهمیدی ...
نمی فهمیدی ...
