تبليغاتX
سی و یک اسفند
وب نوشته های حامد کسایی
پیوندهای روزانه

:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery

آرشیو پیوندهای روزانه


در جستجوي قطعات گمشده ام به بيابانها سرک کشيدم ... اما هيچ يک از تکه هاي گمشده ام را در ميان شن هاي سوزان بيابان نيافتم ... از بيابانها به سوي هيچستانها راهم را کج کردم ... اما باز تکه اي از قطعات گمشدم در ميان قلبهاي هيچستاني ها نيافتم ... مردمان هيچستان مرا از سرزمين شان بيرون کردند و به پوچستان ها تبعيدم کردند ... مردمان پوچستان مردماني مهربان بودند و مرا در آغوش گرمشان پذيرفتند ... اما هيچگاه قطعات گمشده ام را در وجودشان نيافتم ... اين بار خودم ٬ خودم را از اين سرزمين بيرون کردم ... دگر جايي براي رفتن نبود ... جز يک جا ... خويشتن خويشم ... در خويشتنم تمامي قطعاتي که سالها سرزمينهايي را براي يافتنشان جستجو مي کردم يافتم ... قطعاتي که سالها همراه من بودند ... اما من همراه آنان نبودم ... قطعاتي در وجودم که سالها غبار فراموشي بر آنها نشسته بود و مرا از ديدنشان محروم کرده بود ... قطعاتي که اميدوارم دوباره گمشان نکنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23   توسط حامد  | 

به نگاه هاي عاشقانه اي مي انديشم كه مرا از انديشيدن به همه چيز جز صاحب آن نگاه ها رهايي مي بخشد ، رهايي ، رهايي ، رها شدن از همه چيز ، آزادي ، بودن ، هستن ، وجود ، اطمينان ، استقلال ، مالكيت و عشق برايم معني مي گيرد ، بزرگ مي شوم ، بزرگانه فكر مي كنم ، لااقل بچگانه فكر نمي كنم ، عجب حكايتيست حكايت من و تو ، ابرهاي بالاي سرم بر زمين لنگر مي اندازند تا باد آنها را از استشمام بوي تو در وجودم محروم نسازد ، من ابرها رو دوست ندارم ، چون آنها هم بوي تو را دوست دارند چون من ، هيچ رقيبي در زمين و حتي آسمان نمي توانم تحمل كنم ، چه بيرحمانه است قانون عشق ، مثل قناري هايي كه به جرم زيبايي مردمان شهر آنها در قفس مي اندازند من تو را در قفس آيا خواهم انداخت !؟ مهربانانه به قناري ها نگاه خواهم كرد و بايد توقع داشته باشم كه آنها مرا - زندان بانشان - نيز عاشقانه نگاه كنند ، چه پر توقع است انسان ، حتي اگر عاشق خداوند هم باشد ، تحمل حضور بنده اي عاشقتر از خود را نخواهد داشت ، چه برسد به عشق زميني ، با وسوسه هاي موجود زميني ، من دوست دارم بنشينم در كنار جاده و چاي بخورم و به تو بي انديشم و به جاده ، به زيبايي درختان كنار جاده ، به نوازشگري صداي آب رودخانه ، به سبزي جلبك هاي كنار آبشار و غرق شوم در صداي ني چوپان ... اما ناگهان تابلو پيچ خطرناك ، خطرمرگ روياهايم را به كابوس تبديل مي كند ، به برگهاي تاريخ مي انديشم و انسانهايي كه در اين پيچ جان باخته اند ، آنها هم به زيبايي درختان مي انديشدند !؟ به نوازشگري صداي رودخانه !؟ به سبزي جلبك هاي كنار آبشار !؟ آنها هم يك فال گردو خريده بودند از زن كنار جاده !؟ باز به برگهاي تاريخ نگاه مي كنم و مسافراني كه به سلامت از اين جاده گذشتند ، به مسافراني كه باهم ، دست در دست هم از اين پيچ ها گذشتند و به دريا رسيدند ، راستي گردوها تمام شد ، بريم باهم يك فال ديگر گردو بخريم ...
من زيبا ديدن را با تو آموخته ام ، زيبا ديدن از آفريدن زيبايي ها سخت تر است ، ذهن زيباست كه آفرينش مي كند و آفريدگار عشق حتما زيباترين ذهن را داشته است ،زيبايست كه زيبايي مي آفريند، باران زيباست كه زندگي مي آفريند و تو حتما زيباترين زيبايي زمين بودي كه اينگونه مي توانم همه چيز را زيبا و ناب ببينم ، من اين ناب ديدن را دوست دارم ، ناب شنيدن را ، ناب خواندن را ، من هنوز غرق در اين سوال كه عشق ضرورت زندگي است يا زندگي ضرورت عشق !؟ هدف زندگي است يا عشق !؟ آنان براي عشق جان دادند هدفشان عشق بود نه زندگي ، اين ثابت مي كند كه هدف عشق بوده است !؟‌ نه نمي دانم پس آناني كه عاشق بودند و زندگي كردند هدفشان عشق نبوده است ؟ هدفشان فقط اين بوده است كه زندگي را عاشقانه بگذرانند ، اما مي دانم آناني كه عشق بهانه اي بود براي همبستر شدن جزو هيچ يك از اين دو گروه نبودند ، زيرا كه آنان عاشق نبودند، نه آنها هم عاشق بودند، اما عاشق عشق نبودند عاشق بستر بيش از همبستر بودند، آه خداوندا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11   توسط حامد  | 

... این که چیزی نیست
یکی را می‌شناختم، آن‌قدر تنها بود که مرد...

... تازه یکی را هم می‌شناختم

آن‌قدر تنها نبود که مرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/05   توسط حامد  | 

 
تمامی حقوق این وبلاگ متعلق است به حامد کسایی

باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است