|
وب نوشته های حامد کسایی
|
گويند كه زمان شعرهای عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده ای و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلی هست كه مي تپد و اندكی شهوت كه تنم را گرم مي كند .
سرد بودم شايد چند روزی ، شايد چند هفته ای ، شايد بيش از هر چيز در تاريخی غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركی همان تكه دلك كه هنوز می تپد ، چند ثانيه ای از تپش ايستاد . روز و ساعتش را يادم نيست، روز ريزش برگهای درختهان بود همين. تاريخ من ماه ندارد، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند من هم با آنها مي ريزم بر كف خيابان .
نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگی مي كنم، اما خوب كمی باور كن تاريخ را، تاريخی كه در آن هزار بار انسانهايی را به صليب كشيده اند، اما اندك در اين تاريخ زمانی را بيابی كه معجزه گری جسد بی جانی را جان بخشد .
مي خوانمت به بستری گرم ، به آوازی بلند در كوه به بوسه ای سريع اما به ياد ماندنی، می خوانمت به تمامی خواسته هايت ، معجزه گر من !

مهم نيست كه چي مي خواهيم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه چي لازم داريـــم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه كار نداريـــــــــم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه عدالت اجتماعي نداريم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه ثبات اقتصادي نداريم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه تامين نيستيم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه امنيت نداريــــم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه رفاه نداريم مهم اينه كه در صحنه باشيم
مهم نيست كه در صحنه باشيم مهم اينه كه در صحنه باشيم
فردا که طلوع کند سالی دیگر به بیهودگی هایم افزوده می شود ...
***تولدم مبارک***
پ.ن. مرسی از غمگین ترین نگاه