|
وب نوشته های حامد کسایی
|
:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery
گاهی چیزهایی در زندگی هست که جز نوشتنشان هیچ چیز شهوت بودنشان را خاموش نمی کند! خاطراتی از دوران کودکی، از لابه لای خاطراتی که خاک می خورد در ذهنم، خاطراتی که ممکن است تا ثانیه های دیگر برای همیشه به فراموشی سپرده شود و هیچگاه نامی از آنها برده نشود. حیف است! خاطراتم جایست که زندگی ام، تارو پود روحم و آنچه هستم، در آن شکل گرفته. می نویسمشان شاید بتوانم شهوت نوشتن یا روح سرکش خودم را آرام کنم! می نویسم تا اگر روزی پاک شد از لابه لای خاطراتی که خاک می خورد در ذهنم، باز باشد جایی برای مرور آنچه در تارو پود زندگی کودکانه ام نهفته بوده است.
سه سال یا شاید کمی بیشتر! نه، دقیقا سه سال و نیمه بودم. درست مثل همین روزها، اویل مهر ماه سال 1365 بود. برای خودم هم عجیب است که چگونه به یاد دارم آن روزها را! تازه خوب و بد را از هم تشخیص می دادم. بر عکس کودکان دیگر که برای رفتن به کودکستان خیلی اذیت می کردند و دائم گریه می کردند، من از خرید کیف نو برای مهد کودک خوشحال بودم و برای شروع کودکستان لحظه شماری می کردم.
شاید اگر در شهر دیگری یا در کشور دیگری زندگی می کردم چیزهایی که الان می نویسم مفهوم خاصی نداشت، اما در اهواز نه! صدای آژیرخطر! صدای نامفهوم انفجار، هواپیما، عراق، ایران، زمین، نفت، موشک و جنگ.
اما من با آنکه سنی نداشتم مفهوم اینها را می فهمیدم با دنیای بچه گانه خودم.
حالا که به عقب نگاه می کنم می بینم چه افکار جالبی داشتم، معادلات سادس، این ما بزرگترهایم که زندگی را سخت کرده ایم. مادیات و شهوت چشم بشر را کور کرده وگرنه برای دو روز زندگی که همیشه روز اول در انتظار روز دوم و روز دوم در حسرت روز اول می گذرد این همه بدبختی برای چه؟ زندگی که به راحتی با افکار یه کودک سه سال و نیمه به راحتی سپری می شود چرا باید آغشته به خون، ذلت و بدبختی شود؟
کیف نو را خیلی دوست داشتم، همیشه همرام بود. هنوز دو سه روز به شروع سال تحصیلی و آغاز کودکستانها مانده بود اما من کیفم حاضر بود. مداد رنگی، دفتر نقاشی، لیوان سبز کوچکم که هنوز هم از دوران کودکی برایم به یادگار مانده، پیشبند کوچکم که آخر نفهمیدم زرد رنگ بود یا سبز و...
با آنکه سنی نداشتم اما درک کرده بودم که بعضی مسائل را باید جدی بگیرم، یکی از آنها آژیر خطر بود، شاید یه جورایی شرطی شده بودم، مامان گفته بود هر وقت این صدا را شنیدی زود میری توی حموم گوشه دیوار می یاستی! شاید برای دیگران یا آنهایی که سن و سالی ازشون گذشته بود صدای آژیر خطر وحشت آور بود، اما برای من نه، تازه کیف هم می کردم و کلی خوشحال می شدم که الان من، مامان و بابا همگی جمع می شیم توی حمام خونه. با اینکه مامان گفته بود هر وقت صدای آژیرو شنیدی زود برو پناه بگیر تو حمام خونه اما من کاری به این حرفا نداشتم، هر وقت آژیر خطر به صدا در می امد اول از همه می رفتم دنبال کیفم، مداد رنگیها رو جمع می کردم، دفتر نقاشیمو می ذاشتم تو کیفم بعد سریع می رفتم تو حموم. همیشه به خاطر این کار مامانمو کلی حرص می دادم. همیشه برام سوال بود که برای چی آژیر می زنن، ما چرا میایم تو حموم؟ بابا می گفت: اینجا نزدیک کارخونه صنایع فولادٍ، هواپیماهای عراقی میان که اونجا رو بزنن. من می گفتم: اگر اشتباهی بیان خونه ما رو بزنن چی؟ بابا می گفت: نه، هواپیماها فقط با کارخونه جنگ دارن با ما کاری ندارن، هواپیماها فقط به حرف صدام گوش میدن، صدام گفته فقط کارخونه رو بزنن!
سوالی که برام پیش اومده بود اما هیچ وقت از بابا نپرسیدم این بود که اگر هواپیماها اومدن فقط کارخونه رو بزنن پس ما چرا پناه می گرفتیم؟
همیشه دوست داشتم یه هواپیما عراقی رو از نزدیک ببینم، اما هیچ وقت نشد. می خواستم بدونم هواپیماها دقیقا چه ارتفایی دارن، آیا در تیر رس تیرکمونی که مامان برام خریده بود قرار دارن یا نه؟ یه چیز دیگه هم که برام جالب بود شاید هم کمی حیثیتی، کر کری من بود با پسر همسایه سر اینکه وقتی هواپیماهای عراقی میرن صنایع فولادو بزنن از بالا سر خونه کدومه ما رد می شن؟ اون زمان تقریبا مهمترین موضوع زندگی من حول مسیر پرواز هواپیماها عراقی و مسیرشون بود که از بالای خونه کدوممون رد می شدن؟
همیشه وقتی آژیر خطرو می زدن مامان قبل از اینکه بیاد تو پناهگاه خانگی ما، برام یه ساندویچ کوچیک نون و پنیر یا یه کلوچه می داد که اونجا مشغول باشم یا لااقل نق نزنم.
معمولا همیشه در افکار خودم سیر می کردم و هیچ وقت ذهنم جای خالی برای بررسی کارهای کودکانه سیاستمداران نداشت! اما وقتی آژیر خطر به صدا در می امد فضا به گونه ای تغییر می کرد که همه افکار کودکانه ام مشغول به جنگ و چرایی آن می شد.
می پرسیدم بابا چرا جنگ می کنیم؟ می گفت: آخه می خوان بیان پولای ما رو ببرن. می گفتم: آخه مگه مرض دارن! برن بانک پول بگیرن! مثل تو که میری بانک پول می گیری برام کیف نو می خری!
هنوز بعد از گذشت بیست سال از آن روزها وقتی به آن زمان برمی گردم، فضای آن موقعه، ثانیه ثانیه های آن روز ها، کیفم و لیوان سبزی که هنوز از آن زمان برایم به یادگار مانده، صدای آژیری که گاه و بی گاه از رادیو پخش می شد برایم یادآور دنیای احمقانه بزرگترهاست که فقط با پول، جنگ و خون تعریف می شد.
چه فضای عجیبی! ثانیه هایی که برای همه با رعب و وحشت می گذشت برای من جزء شیرین ترین و خاطره انگیزترین خاطرات عمرم هست.
بعد از بیست سال امروز دوباره صدای آژیر خطر را از رادیو شنیدم، ناخداگاه بلند شدم و به دنبال کیفم می گشتم!
دلم تنگ شده بود. اما این دفعه با دفعات پیش فرق می کرد! قطار که ایستاد، به وضوح می شد در نگاه ها جستجو را دید! نگاهی به دنبال کسی برای حمل بارش، نگاهی به دنبال معشوق، نگاهی به دنبال کسی که می دانست نیست! نگاه هایی رو به تابلو های تبلیغاتی، نگاهی در جستجوی پدر و مادر و نگاهی رو به در ورودی!
اما نگاه من فرق می کرد، مثله همیشه، مثله تمامه زندگی ام! نگاهم به دنبال کسی بود که همیشه صبح را با آن آغاز می کردم. یک آغاز رویایی در باغچه تنهایی ام! همیشه این طور آغاز می شد، فرق نمی کرد که صبح شرجی، گرم، بارانی، سرد یا طوفانی باشد. همیشه همین طور بود، از خواب که بیدار می شدم دستو رو شسته یا نشسته اول سری به باغچه تنهایی ام می زدم! دوستشان داشتم و دوستم داشتند.
بگذریم...
زیاد سفر رفته ام، همیشه در سفر احساس دلتنگی می کنم، نمی دانم که دلتنگی جزیی از سفر است یا حسی که مخصوص من است! نیمی از تابستان گرم اهواز را در سفر بودم. سفر که می رفتم دلتنگ گرمای 60 درجه شهرم بودم. اما این دفعه نه! نمی دانم چرا؟ دلتنگ بودم، اما این دفعه نه برای شهرم، نه برای گرمای اهواز، نه برای خیابون های پر از چاله شهرم، نه برای صدای لالایی کولر گازی! نه برای...
دلم تنگ شده بود برای باغچه خانه مان، برای جیک جیک گنجشک هایش، برای صبح هایی که دستو رو شسته یا نشسته اولین کارم رفتن به میعاد گاهم بود.
در را که باز می کردم قبل از این که نور خورشید رو ببینم پرواز گنجشک ها را می دیدم. سال هاست کارم این است، روزم با پرواز گنجشک ها آغاز می شود. خو گرفته روحم با پرواز گنجشک ها.حس غریبیست، عجیب و کمی مضحک! در را که باز می کنمو به پرواز گنجشک ها نگاه می کنم روحم با گنجشک ها به پرواز در می آید. می روم بالا، بالا و بالاتر! به پایین نگاه می کنم، باغچه خانه مان را می بینم و پسری که دستو رو نشسته به بالا نگاه می کند. به بالا نگاه می کنم، تا خورشید راهی نمانده اما پسرک را ترجیح می دهم، بر می گردم، می روم و در قلب پسرک لانه می کنم.
گفته بودم عجیب است و غریب! نیمی از تابستان بود که پرواز نکرده بودم. هر چه بود، هر چه دیده بودم کلاغ بودو کلاغ. هر چه فکر کردم نفهمیدم به چه امید زنده اند مردمانی که صبح را با کلاغ آغاز می کنند! چه درد سختیست زندگی مردمانی که صدای صبح آنها صدای قار قار کلاغ است!
امروز نگاه من فرق می کرد، به دنبال گنجشکی بود برای پرواز. خسته بود از کلاغو روزهای کلاغی.

باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است