|
وب نوشته های حامد کسایی
|
:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را...
پ.ن: تولدت مبارک آرزوی آرزوهایم... مطمئن باش اگه یه روز رئیس جمهور شدم امروز رو تعطیل رسمی می کنم!
زیباترینم... می خواهم از تو بگویم، که از تو گفتن خود را سرودن است. اما از تو گفتن سخت است و ناممکن! پس خود را می سرایم که تو را گفته باشم.
در سالهای قحط عشق! جایی که وداع را ابهامی نبود. در سالهای انقراض عشق. جایی که شعری نبود، فصلی نبود، رنگی نبود. آسمان سیاه، رنگین کمان سیاه! واژه ها سیاه، و عشق مثله دود کش سیاه خانه های متروک در خواب بود. و در شهری که صبحگاهش تلخ بود و سیاه. جایی که به واژه ها اعتمادی نبود، در شهری پر از تزویر و ریا. شهری که پاسبانش نفرت بود و احساس و عشق در گریز از پاسبان!
به دنبال حس گمشده ای پرسه می زدم. در به درِ جادوی رنگ ها بودم!
دنبال جایی که بوف نباشد و یا اگر هست کور نباشد! به دنبال جایی برای دیدن خوابهای رنگی! به دنبال جایی که کلاغ نباشد و یا اگر هست سیاه نباشد!
و در این شهر سیاه، جایی که نفرت با کنایه قدم می زد! جایی که روحم در بند سیاهی بود، جستجو را چه حاصل!
اما من در جایی خوانده بودم که امید داشتن نیمی از خوشبختیست. و حالا منه بدبخت با نیمی از خوشبختی به دنبال حس گمشده ای بودم.
و من می دانستم یه جا همین نزدیکی ها، یه جا لابه لای همین کوچه ها، توی یکی از این خونه ها، تو یکی از این خیابون های دراز! یه جایی پشت شب بوهای سیاه! و شاید جایی نزدیک تر از رگ گردن به ما! حس مبهمی مرا صدا می زند، و آن حس تو بودی زیباترینم.
و آنگاه که در این شهر سیاه طلوع رویت را دیدم، عشق در وجودم شیهه کشید. عشق از نگاه تو رویید و رنگین کمان عشق در افق روحم دمیده شد.
آری زیباترینم. شکوفه های لبخندت آتشفشانی بود در قلب من. و وقتی تو می خندی من رویئنه می شوم از عشق، پس اسفندیار عاشقانه جهانم.
زیباترینم...
من با قلم
تو با زیباییت
من بر سپیدی سینه ی کاغذ
و تو بردریای بیکران قلبم
من رنگ می پاشم
تو عشق می پاشی
و زندگی چیزی جز این نیست
پنجره ها باز بود، تو را از باد گرفتم، اما به بادت نخواهم داد ای بهترین. دوستت دارم و ستایشت می کنم با تمام وجودم، با تمام حس های پنج گانه ام!
و حالا دیگر وداع برایم ابهام انگیز است و سخت. و شادی چه لذت بیرحمیست وقتی قرار است وداع باشد. فقط لختی تامل کن تا بگویم دوستت دارم آرزوی آرزوهایم...
مي خواهم بنويسم بر کاغذ... اما کاغذ را محرم حرفهاي دلم نمي دانم ... چاره اي نيست جز نوشتن بر باد... تا شايد باد اين نجواها را با خود بسويت بياورد... تا شايد تو بخواني اين نجواهای مبهم دل من را... بر روي باد مي نويسم که دوستت دارم... اما مي دانم نجواهايم در ميان شاخ و برگ درختان گير خواهد کرد و هيچگاه به گوش ات نخواهند رسيد... اما من باز مي نويسم ...
پ.ن1: صبح نگاهی به شاخ و برگ درختا بکن، شاید پشت اون شاخه که یه گنجشک تازه لونه ساخته، یا کنار همون شاخه که گنجیشکه برای اولین بار جفتشو دید، یه نجوای مبهم میونه شاخ و برگها گیر کرده باشه.
پ.ن2: ثانیه ها امروز زودتر از آنچه باید می گذشت گذشت، حتی زمان هم به عشق ما حسودی می کنه!
- حق با منه
+ نه، حق با منه
- خفه شو تا نکشتمت، گفتم حق با منه
+ بیا، اصلا حق ماله تو!
باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است