|
وب نوشته های حامد کسایی
|
:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery
امروز دلم می خواهد یلدا را، در ذره ذره وجودت نفس بکشم! دلم می خواهد شرح گیسوی تو را به یلدا بگویم و رویش را کم کنم! دلم می خواهد بودی و برایم حافظ می خواندی. دلم می خواهد عطر نفست را فرو دهم و فریادم را بریزم توی گوش شب تا این آسمان هزار ستاره جشن شب یلدا بگیرد! برای من... برای تو... و برای عشق... که اگر تو باشی یلدا هم آفتابیست!
پ.ن1: باز هم شب یلدا
پ.ن2: اولین باری که هندوانه شب چله رو خوردم تازه فهمیدم که چرا میگن یلدا بلندترین شب ساله! اگر شما هم مثله من شب رو تا صبح توی دستشویی می گذروندید یلدا براتون بلندترین شب سال میشد.
و من در سینمای دیگری بودم...
سینمای چشمهایت و اشکهایش
پ.ن: چه شب خاطره انگیزی بود.
چهار شنبه زیباترین روز خدا بود
تو عشق را نقاشی کردی و من تو را...
و نقاشی من زیباتر بود
پ.ن: این روز را برای همیشه بخاطر خواهم سپرد، مخصوصا اونجا که رنگ رو روی خودت ریختی.
15 آذر 1385 دانشگاه چمران، مسابقه آزاد نقاشی
سلام خودم، خوبی؟!
سالها بود که گمت کرده بودم، مرا ببخش، ببخش که تو را گم کرده بودم، پنج شش سالی می شود، دلم خیلی برایت تنگ شده بود...
میون این همه روزمرگی و توی قالب این و اون رفتن یادم رفت کی بودم، کی هستم و می خواهم به کجا بروم، امشب کتاب "توتم پرستی" رو که کلی خاک روش نشسته بود از توی کتابخانه بعد سالها برداشتم، حدود 12 سال پیش بود، یه بچه راهنمایی که زورکی کتابهای درسیش رو می خوند واسه فضولی این که ببینه بزرگترها چی می خونن کتاب "توتم پرستی" رو برداشت و خوند، چیز زیادی نمی فهمید، دوباره خوند، باز نفهمید، اما فهمید که یه چیزهایی می گه، هجده ساله که شد بعد چهار بار خوندن تازه بعضی جاهاشو فهمید. امشب جمله ها برق می زدند! "هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی یاد آور آن است که روزی او نیز آدمی بوده است و نشانه ی آن که او هنوز می تواند بپرستد، می تواند خود برای دیگری باشد، می تواند عشق بورزد، از سود و صلاح واقعیت فراتر رفته است و می تواند معنی ارزش، حقیقت و آرمان را فهم کند."
یادم رفت که نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن! نه! من می نویسم که به یاد بیاورم خودم را، خود حامدم را. حامد؟! حامدی که غرق در روزمرگیست، غرق در تلاطم یک جامعه ی بی ثبات، غرق در فردایی که بود یا نبودش معلوم نیست! غرق در امروز، دیروز، فردا. غرق در امروز زنگ زدن و فردا زنگ زدن و پس فردا زنگ زدن... این تلفن نیست که زنگ می زند، این وجود توست که دارد زنگ می زند و به گودال تاریخ می پیوندد... امروز بیرون رفتن و فردا بیرون رفتن و پس فردا بیرون رفتن، این رفتن به کجاست جز قهقرایی چندین ساله!
می شکنم، به نام خداوندم، به نام خودم، این ناخودی که بر خود، خود ساختم، می شکنم این بت را، این تابو را، این توتم را... می شکنم این مقدس ناخودم را... این صلیب، این هزار رنگ که از هر کسی رنگی گرفته است...
ابراهیم می فهممت! و امشب اسماعیلم را من خواهم کشت! حتی اگر جبرئیل بیاید!
تشنه ام، سیرابم کن...
سیرابم کن ای من، ای من ذاتی من از خون اسماعیل دورنم! بنویس ای قلم من، ای دست من، ای ذهن من...
می نویسم، آنقدر می نویسمت تا پیدایت کنم.
"حامد"
پ.ن:
تا دیروز که ماشین ماله بابام بود ویراژ دادن و لایی کشیدن و تند رفتن چه صفایی داشت... از امروز که ماله من شده نمی دونم چرا دیگه ویراژ دادن و... صفا نداره!!! ماله مفتو دل بیرحم که می گفتن همین بوده! باید مواظب بابا باشم که از فردا تو خیابونا ویراژو... نده!
باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است