|
وب نوشته های حامد کسایی
|
:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery
بعضی قوانین آنقدر ضالمانه هستند که حتی وبلاگهای ادبی مثل من را هم به تکاپو برای مقابله می اندازد.
آیین نامه سازماندهی پایگاه های اطلاع رسانی به طور قطع خطری جدی برای وبلاگستان فارسی، آزادی بیان، و حقوق شهروندی خواهد بود.
آنچه پدیده وبلاگ نویسی را از دیگر رسانه ها جدا می نماید نبود تبعیض ها و محدودیت در نوشتار است.
از آنجا که در جامعه ایرانی رسانه ها دارای آزادی کامل در بیان نمی باشند، و به گونه ای دچار خود سانسوری هستند، بار رسانه های دیگر را که از آزادی مدنی کامل برخوردار نیستند وبلاگها که بنا بر ماهیتشان رسانه ای آزاد هستند بر دوش کشیده اند.
از آنجا که بارها ثابت شده که ایجاد محدودیت در دسترسی آزاد به اطلاعات راه به جایی نخواهد برد و فقط دسترسی به اطلاعات را از صورت آزاد به شیوه زیر زمینی تغییر خواهد داد و با نظر به اینکه مشروعیت و عدم مشروعیت قوانین وضع شده در هر جامعه به اجرای آن توسط آن جامعه بستگی مستقیم خواهد داشت و از آنجا که این آیین نامه به نوعی برخلاف آزادی بیان می باشد شاید بهترین راه حل مقابله در وهله ی اول استفاده از خرد جمعی اهالی وبلاگستان فارسی باشد.
امتناع از ثبت نام وبلاگها به طور قطع زمینه ساز لوث شدن اجرای این قانون خواهد بود.
مطالب مرتبط:
1- من صدام حسين تکریتی در ۲۸ آوريل ۱۹۳۷ در روستای ال اجا حوالی تكريت عراق در شمال غربی بغداد به دنيا آمدم. خانواده ام فقير و بدون زمين بودند و برای سير كردن شكم خود مجبور بودند بر روی زمين ديگران كار كنند تا لقمهای نان به دست آورند .هنگامیكه من چند ماه بيشتر نداشتم پدرم خانه را ترك گفت. عدهای میگويند پدرم براثر بيماری مرد. پنج ساله بودم كه مادرم ازدواج كرد. ناپدريم به نام ابراهيم حسن با من رفتار بدی داشت. من را كتك میزد و دشنام میداد و ساعات طولانی از من كارهای سخت میكشيد و اجازه نمیداد كه به مدرسه بروم و تحصيل كنم. خانواده من نيز مانند ديگر افراد فقير و بی بضاعت زندگی میكردند. وقتی ۱۰ ساله شدم، دايی ام خيرا... تولفا افسر ارتش عراق كه در بغداد زندگی میكرد، سرپرستی من را به عهده گرفت. بدين ترتيب من پا به بغداد نهادم. خيرا... من را در مدرسه نظام ثبت نام كرد.
2- در سال ۱۹۵۶ در حالی كه دوران دبيرستانم را میگذراندم وارد حزب بعث شدم. بعد از آن توسط دولت دستگيرشدم و به مدت ۶ ماه زندانی بودم. بعد از آزاد شدن تصميم به ترور عبدالكريم كاظم گرفتم. در سال ۱۹۵۹ عبدالكريم كاظم را ترور كردم و خودم هم از ناحيه پا زخمی شدم و مجبور به ترك عراق شدم. مدتی در سوريه و مدتی در مصر پناه گرفتم. در سال ۱۹۶۳ در قاهره مصر سكنی گزيدم. من در دانشگاه قاهره به تحصيل در رشته حقوق پرداختم البته درسم را ناتمام رها كردم و به عراق بازگشتم. بازگشتم به عراق همراه كودتای نظامیاز سوی آن حزب بعث بود. در آن زمان حزب بعث تنها ۹ ماه حكومت كرد. اما من قدرت سياسی را به دست گرفته بودم. من در حذب بعث، بازجو و شكنجه گر شده بودم و در مكانی به نام «قصر پايان زندگی» افراد مشكوك را استنطاق و شكنجه میكردم. من در همان سالی كه از قاهره بازگشتم يعنی ۱۹۶۳ با دايی زاده ام ساجده ازدواج كردم و صاحب دو پسر و سه دختر شدم. البته اين ازدواج اولين ازدواجم بود.
در ۱۴ اكتبر ۱۹۶۴ از سوی دولت رئيس جمهور عبدالسلام عارف دستگير شدم و به زندان افتادم و به مدت دو سال زندانی بودم. اما هنوز عضو اصلی حزب بعث بودم. كم كم حزب بعث دوباره قدرت گرفت. يكی از اقوام نزديك من ژنرال احمد حسن ال بكر رئيس جمهور و رهبر انجمن انقلابی شد.
۳۱ ساله بودم كه نايب رئيس انجمن شدم. در سال ۱۹۷۳ معاون رئيس جمهور عراق شدم. در اول فوريه ۱۹۷۶ مدرك افتخاری دكترا در رشته علوم نظامی را گرفتم. در ۱۶ جولای ۱۹۷۹ بكر اعلام بازنشستگی كرد و من رئيس جمهور عراق شدم. شش روز بعد من بیست فرمانده نظمی رو که فکر میکردم ممکنه به من خیانت کنن ترور کردم.من در ۴۲ سالگی صاحب عراق شده بودم و مدت ریاست جمهوری خودم رو نا محدود اعلام کردم.
3- من با دختر دايی ام ساجده در حدود ۲۶ سالگی ازدواج كردم و صاحب سه دختر و دو پسر شدم.
4- در ۴ سپتامبر ۱۹۸۰ دستور جنگ با ايران را صادر كردم و به مدت ۸ سال با ايران جنگيدم و از سلاحهای شيميايی و ضدانسانی استفاده كردم. از آن زمان سازمان ملل من را مادر جنگها ناميد. من تصورش را نمیكردم كه ايران با دست خالی و بدون كمك ابر قدرتها بتواند مقاومت نمايد. من فكر میكردم در همان ماههای اول جنگ ايران را میتوانم از پای در آورم. اما ملت ايران با ايمان خود توانستند به خوبی از كشورشان دفاع كنند و ضربات مهلكی به عراق وارد نمايند و اجازه ندهند كه زير سلطه عراق و حزب بعث روند.
6- در آگوست ۱۹۹۰ به كويت حمله كردم و آن كشور را به خاك و خون كشيدم. فرماندهان نظامیكه از جنگ ايران و عراق زنده مانده بودند به دستور من به طرز فجيعی به قتل رسيدند. من را هيتلر نيز ناميده اند.
7- من را اميرالمومنين زمانه مینامند.
8- خيرالله تولفا دايی ام تاثير بسزايی در روش زندگی من از دوران كودكی تا جوانی داشت. خيرا... در واقع معلم واقعی من بوده است. من از ده سالگی نزد دايی ام زندگی كردم و با خوی او آميخته شدم. وقتی ۲۰ ساله بودم با تحريك دايی ام اولين ترورم را انجام دادم. بعدها خيرالله توسط من شهردار بغداد شد. خيرالله تولفا كتابی به چاپ رساند كه در آن آمده است: خداوند نبايد سه گروه از مخلوقاتش را میآفريد: «ايرانیها، يهودیها و مگسها»
من به عنوان رییس جمهور عراق و امیرالمومنین مردم اینها را به یلدا بازی دعودت میکنم:
کیشرا لطف کردن منو به یلدا بازی دعوت کردن. پیشنهاد بازی از سلمان بوده، البته این بازی یه نسخه خارجی هم داره.
از اینجا هم می تونید یلدا بازی های دیگران رو مطالعه کنید.
روزمرگی ها چنان ما رو دچار خودش کرده که جایی برای مرور خاطرات گذشته نذاشته. حالا که به خاطرات گذشته بر میگردم، خاطراتی که حالا غبار کهنگی به خود گرفته و دائم گذران زندگی را به ما یادآوری می کند، را مرور می کنم گاهی از خجالت سرخ می شوم، گاهی می خندم و گاهی افسوس می خورم از اشتباهاتم. از اونجا که از هنجار شکنی خوشم میاد یا شاید هم چون خاطراتم بیشتر از بقیه هست! من به جای پنج مورد ده مورد می نویسم.
1- شش هفت سال پیش که رفته بودم مسجد، موقع برگشت متوجه شدم که کفشام نیست، مجبور شدم پابرهنه برگردم خونه. از اون موقع تا حالا مسجد نرفتم.
2- سال دوم ابتدایی معلم ما عادت داشت دیکته رو به صورت لغت می گرفت، منم هر لغتی رو بلد نبودم نمی نوشتم، همیشه هم درس خودنده یا نخونده با استفاده از این طرح ابتکاریم دیکته بیست می شدم.
3- به عدد سه علاقه عجیبی دارم.
4- یه دفعه برای انتخابات انجمن مدیریت دولتی دانشگاهمون مسئول شمارش آرا بودم، منم نامردی نکردم دوست خودمو که توی سه تا کاندیدا سوم شده بود و دو سه تا رای بیشتر نیاورده بود به جای نفر اول که سی و سه تا رای آورده بود مسئول انجمن جدید معرفی کردم. (خدا وکیلی اند تقلب و بی شرف بازی بود)
5- سه چهار ساله که بودم از مامانم پرسیدم که آدما چه جوری بچه دار میشن! گفت مامان باباها یه دعایی میخونن بعد خدا بهشون یه بچه میده! با اینکه خیلی اهل مطالعه هستم اما هنوز نتونستم اون دعای مورد نظر رو پیدا کنم!
6- از سال اول ابتدایی تا سال سوم راهنمایی الگوی درسی بچه های کلاس، فامیل و در و همسایه بودم. تقریبا همیشه مبصر کلاس بودم، خلاصه اینکه حسابی بچه مثبت بودیم، اما از اول دبیرستان به بعد حس درس خوندن رفت و حسابی دیگران از ما جلو زدن. جوری که کسی که می خواست کامپیوتر شریف بخونه! به حسابداری پیام نور رضایت داد.
7- توی سن هفده سالگی علاقه عجیبی به باد کردن کاندوم پیدا کرده بودم، تمام پولامو می دادم پای خرید کاندوم تا بادشون کنم. توی فامیل و همکلاسها و بچه محل ها هم اولین کسی بودم که جرات کرد بره توی سن شانزده سالگی کاندوم بخره!
8- با نگاه کردن به خانوم ها می تونم بفهم کدومشون پریوده و کدوم نیست!
9- زمانی که توی دانشگاه چمران کارمند بودم پنجره اتاقم رو به در اصلی کتابخونه مرکزی دانشگاه باز می شد. یه شب که چت می کردم با آی دی دختر بالا اومدم تونستم با یازده تا پسر برای یه روز خاص و یک ساعت خاص جلوی در اصلی کتابخونه دانشگاه قرار بزارم. روز موعود از پنچره اتاق که نگاه می کردمو می دیدم هر یازده نفر طبق قرار و با مشخصه ای که گفتن سر قرار اومدن به قدری خندیدم که همکارام همه دورم جمع شده بودن! از اون موقع به بعد از پسر بودن خودم متاسف شدم!
10- توی یک سال گذشته چهار تا پیشنهاد ازدواج از طرف خانوم ها داشتم که در نوع خودش جالبه توجه هست.
و اما این دوستان رو دعوت می کنم:
آرزو و آرزو هایش ناموس چت آقای خاتمی آقای احمدی نژاد مسعود ده نمکی
باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است