|
وب نوشته های حامد کسایی
|
:: بیل گیتس از زبان خودش
:: استعفاء از عضویت در کابینه 70 میلیونی محمود احمدی نژاد !!!
:: فونت های موجود در عکس را پیدا کنید
:: خدمات سرویس ویترین ایرانسل
:: آشنایی مختصر با jQuery
احساس من نسبت به بالاترین دقیقا مثل احساس یک سیگاری نسبت به سیگاره. میگفت: دوست داره ترک کنه اما هر وقت از جلوی دکه سیگار فروشی رد میشه عهدی که با خودش بسته بود را برای یک بار دیگه میشکست تا باز هم یک نخ سیکار بکشه. عادت بود، باید چیزی گوشه لب، چیزی لای انگشتان میبود تا حس کشیدن سیگار را القاء کند. حالا این وضع در مورد من و بالاترین بوجود آمده. هیچ وقت در بحثهای بالاترین خودم رو دخالت ندادم، معمولا کم لینک فرستادم و تقریبا یک کاربر ساکت اما همیشگی بالاترین بودم. با این حال احساس میکنم که شدیدا به بالاترین اعتیاد پیدا کردم، شدیدا وابسته شدم. توی خیابان کافی نتها برایم چشمک میزنند، در محل کار کامپیوتر برایم چشمک میزند، در خانه همیشه بحث از اعتیاد من به اینترنت است. حالا من نیز مانند آن فرد سیگاری که عادت داشت و باید چیزی بر لب و چیزی لای انگشتان داشته باشد باید موسی بر دست به گردش در بالاترین بپردازم تا احساس پک زدن یک سیگاری را به گونهای دیگر در من القاء کند. بالاترین چیزیست که نمیتوانم از آن بگذرم، بالاترین خلاصه وبلاگستان فارسی است، بالاترین گلچین وبلاگستان فارسی است. بالاترین جایی برای اعتیاد است، و چه شیرین است این اعتیاد! امیدوارم که بالاترین هزاران سال پا بر جا باشد و روند رو به پیشرفت خود را حفظ کند. شاید نتوانم هدیهای در خور توجه برای تولد یک سالگی بالاترین هدیه کنم، اما آرزویی بلند بالا برای بالاترین عزیز دارم، روزهایی پر از دوستی و محبت و روزی که دموکراسی به معنای واقعی در آن رعایت شود.
نباید بیدار میشدم!
*کتابخانه تالاری جادویی است که در آن ارواح افسون شدهی زیادی خفتهاند و تنها هنگامی بیدار میشوند که آنها را صدا بزنیم. هنگامی که کتابی به صورت باز نشده در جایی قرار دارد، به معنی واقعی کلمه و از نظر هندسی یک حجم است، شیئی است در میان سایر اشیاء. اما هنگامی که آن را باز میکنیم، هنگامی که خود را به خواننده تسلیم میکند، رویداد زیبا شناختی به وقوع میپیوندد. و آن کتاب، حتی برای خوانندهای که قبلا آن را خوانده است تغییر میکند، زیرا ما انسانها تغییر میکنیم.
پ.ن: مدت کوتاهیه توی یکی از کتابخانههای عمومی مشغول به کار شدم.
*: امرسون، مقاله نویس و شاعر آمریکایی (1882-1802)
با توجه به اينكه هر وبلاگی بالفطره، ضد انقلابه و زندان بر او واجب و چون ممكنه بعد از برگشتن از زندان از نظر روحى و روانى حالم مناسب نباشه در كمال آزادى ضمن اظهار ندامت، اعتراف مى كنم در طول مدت زندان رفتار مسئولين با من اسلامى و انسانى خواهد بود و مسئولان در كمال همدلى و مهربانى و صد در صد قانونى به من تفهميم اتهام خواهند نمود كه در طول مدت وبلاگ نويسى دائماَ گول روباه مكار و گربه نره و عناصر ضد انقلاب را خورده ام! خدايم ببخشايد.
توی پست قبلی در مورد زندگی مشترک سیمین دانشور و جلال آل احمد نوشتم. این روزا که حال سیمین دانشور بده شدیدا علاقهمند شدم که در مورد زندگیش و کتابهایی که نوشته مطالعاتی داشته باشم. اولین آشنایی من با سیمین دانشور از کتاب سو و شون بود. کتابی قدیمی که سالها بود توی کتابخونه خونه خاک میخورد. اون موقع من سوم راهنمایی بودم و سیمن دانشور رو نمیشناختم. اول دبیرستان توی کتاب ادبیات فارسی یک و در درس "گلهایی که در نسیم آزادی میشکفد" با دانشور بیشتر آشنا شدم. "گلهایی که در نسیم آزادی میشکفد خاطراتی از سیمین دانشور در مورد روزهای انقلابه که توی روزنامههای اون روزها هم چاپ شد. دوم دبیرستان و در کتاب ادبیات فارسی دو قسمتهایی از داستان معروف دانشور "سو و شون" رو نوشته بود که باعث شد بالاخره من برم و کتاب سو و شون رو بخونم.
این روزا بازم هوس کردم که کتاب سو و شون رو بخونم اما هر چی دنبال کتابش میگردم پیداش نمیکنم! برای خالی نبودن عریضه هم که شده یکی از کتابهای دانشور "مرز و نقاب" پیدا کردم و دارم میخونم. اگر شما هم علاقهمند به خوندن کتاب "مرز و نقاب" دانشور هستید از اینجا میتونید دانلودش کنید.
باز نشر چاپی بدون اجازه ممنوع و باز نشر اينترنتی با لينک مجاز است