مدتی پیش در
دانشگاه شهید چمران اهواز جشن ازدواج دانشجویی ۲۷۵ زوج دانشجو برگزار شد که من و
آرزو هم در آن شرکت کرده بودیم. عکس هایی که می بینید گوشه هایی از این مراسم است که در تالار دانشکده علوم دانشگاه چمران برگزار شد.







بهار پشت در خانه پا به پا می کند و نمی داند وقتی تو توی خانه ای اصلا نیازی به بودن او هست یا نه ! یک چشمش را دوخته به زنگ در و با چشم دیگر تو را با پیراهن زیبایت از قاب پنجره دید می زند! چشم چرانی بهار چرا ندارد! وقتی از میان دستهای تو، بهار نارنج فواره می زند؛ وقتی نگاه مهربان تو روی همه اشیا و موجودات، باران بی وقفه مهربانی می ریزد، وقتی رنگین کمان توی چشمهای تو زاده می شود پل می زند به سمت بهشت نامکشوف درون ات، وقتی قهوه ای موهایت نسیم را می نوازد و عطر هزار گل ناشناخته وحشی هوش از سر کوچه های شهر می برد، وقتی زمین مست از توست چنان که آسمان و من، من نویسنده ی عاشق پیشه، روی مهتاب نشسته ام و به دف زدن ماه در استقبال قدمهایت زل زده ام و رقص هزار هزار ستاره را گرداگرد تو می بینم، به بهار حق می دهم که دلدل کند و نداند که اصلا نیازی هست زنگ در این خانه را بزند یا نه!
اما بهار یادش می آید که تو هفت سین را دوست داری، سیب را و سمنو را؛ ماهی های سرخ کوچک سرسفره را که درست سر بزنگاه توی تنگ شان غلت می زنند؛ و دعای تحویل سال را که وقتی بر لبانت می رقصد شیرین ترین لبخند دنیا، میهمان گوشه نشین دهانت می شود!
بهار هم می داند که اگر تو نخندی بهار بودن اش به یک سکه سیاه هم نمی ارزد! بهار هم می داند که اگر تو بخندی دنیا خواهد خندید و مگر او از خدا چه می خواهد جز این! و اصلا مگر کارش چیست در این دنیای خوابزده ی ترشرو!
بهار دیگر تردیدی ندارد! زنگ را فشار می دهد تا تو با خنده ات بهار را را بهاری کنی!