|
وب نوشته های حامد کسایی
|
می خواهم آب شوم در پهنه ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می گردد
تکه تکه می شوم هربار. قسمتی از خود را جا می گذارم و رد می شوم. می گویند برای بیرون پرت نشدن از گردونه همیشه ناگزیر به رفتنیم. اما مرا شاید دیگر جای ماندن نبود. حتی اگر مانده باشم جایی میان نرده های موازی، نه در فاصله ی خالی میان دو میله، که در بطن سبزش، حتی اگر مانده باشم درگیر مرزهایی که می بایست نماد استقلال باشد اما راوی تلخ محدودیت بود. و نشسته بر سبزی که سبز نبود. سبزی به رنگ خاکستر، خاکستری که هر بار پس از آتش برافروخته به دست ابلهان پست اندیش و اسارت کیش و خیانت پیشه، بستری می شود برای تولد هزاران ققنوس آزاده را.
ای کاش خاصیت لحظه های شاد را داشتم
خاصیت طعم میوه ها را
"هیچ شدن"
و دیگر به یاد آمدنی در کار نبود
یاد؛ شکنجه گر خستگی ناشناسی که بی وقفه مرا محکوم به نشستن در برابر آیینه ای می کند با نمایی تمام از تصویر پاره پاره و وصله خورده ی من در موجودیت محبوس غریبی به نام زندگی.
من باز هم به خفقان خاطره دچار آمده ام!
همین کنده شدنهاست و خالی ماندنها که جایی برای حلول حسی نو ایجاد می کند. اگر نه در سرشاری و سکون، رشد معنایی ندارد. واقفم بر این امر اما، از این مکرر شدن پیوست و گسستگی و درد بی تکررش خسته ام. ایستادن بر نقطه ی شروع در فقدان نفسی تازه. مثل شنبه هایی که بی هیچ دلیل و توضیح و توجیهی نماد شروعند و تو می باید که آماده باشی. حتی اگر شده با لبخندی تصنعی که تلقینی باشد تو را برای "شدن" در آن هنگام که میل آغاز با تو نیست.
سبک میروم، بدآنگونه که گمان نمی دارد کسی هرگز یوغ انبوه خاطره چنین گرانی می کند بر جان ذهن. بقول دوستی گویی قرار کار من بر بی قراری است و تمام آمدنهایم به قصد هجرت.
تکه تکه... و هر پاره ای در گوشه ای...
هرگز کسی چنین فجیع
به کشتن خود بر نخاست
که من به زندگی نشستم
من اکنون حکایتی دگرباره کرده ام این قصه ی کهن زندگیم را. پیش رو باز ندانم که چه چیز در انتظارم است. برای نخستین بار است که می بینم با خط تیره ای خود را در کنار دیگران قرار می دهم. در این روزها، در این محیط جدید که چنان غریب است که آشنایی بودن در شهر خود را از یاد می برم. تمایلی به پیوند در خود نمی بینم و این برایم حس تازه ای است. نمی دانم، شاید مرا دیگر برون آمدن از چهاردیواری خویشتن، تنها به جا ماندن یادی از روزهای همسایگی را ارمغان است و دیگر به جان خریدن دوباره ی این عذاب را بر خود بر نمی تابم.
تا چه شود این روایت نو...
پ.ن: سه شنبه! قرار بود مهمت كنم! حيف...